رمان بهار پارت ۳


رمان بهار پارت ۳

رمان بهار پارت ۳ o . می ۲۱, ۲۰۲۲ رمان Leave a comme 6,157 Views Rela ed A icles رمان طلا پارت ۸۷ ۴ هفته ago رمان طلا پارت ۶۵ جولای ۸, ۲۰۲۲ رمان شوگار پارت ۷۲ جولای ۵, ۲۰۲۲ خودمو منقبض کردم و قبل از اینکه دیر بشه نالیدم: _ تورخدا استاد، تورخدا! _ […]


رمان بهار پارت ۳

o . می ۲۱, ۲۰۲۲ رمان Leave a comme 6,157 Views

Rela ed A icles

رمان طلا پارت ۸۷

۴ هفته ago

رمان طلا پارت ۶۵

جولای ۸, ۲۰۲۲

رمان شوگار پارت ۷۲

جولای ۵, ۲۰۲۲

خودمو منقبض کردم و قبل از اینکه دیر بشه نالیدم:

_ تورخدا استاد، تورخدا!

_ ببر صداتو منفرد، تنهای صدایی که ازت در میاد فقط ناله باشه، همین!

_ دختر خوبی باش بهار؛ شل کن!

اولین بار بود که اسم کوچیکمو صدا میزد،

مثل فنر پریدم ولی بی انصاف کمرم رو محکم گرفت و دست پهنش رو دهنم نشست.

_ یکی میاد میبینه؛ اخراجم میکنن!

دست پهنش روی کمرم نشست و دوباره ضربه هاشو شروع کرد.

این قدر خوب این کارو میکرد که کم کم آروم شدم و نق زدن هامم کمتر شد!

لیسی به لاله گوشم زد و گفت:

_ درو که خودت قفل کردی دختر خنگ!

_ میشه برم؟ حالم خوب نیست.

فشار دست هاشو کم کرد و بهم اجازه داد از بغلش بیرون بیرون بیام.

خسته و بی حوصله لباس هامو پوشیدم و بعد از چک کردن صورتم، قفل در رو باز کردم.

پاهای سستم قدرت راه رفتن نداشت، برای همین روی یکی از صندلی های اتاقش نشستم.

با دیدن چهره رنگ و رو رفته ام اخم کرد و گفت:

_ جرت ندادم که بهار، جمع کن خودتو!

چشم هامو بستم و قطره های گرم اشک روی صورتم جای گرفت.

دلم نمیخواست تا این اندازه جلوش خورد بشم ولی کنترل اشک هامم دست خودم نبود.

کلافه لیوان آبی به خوردم داد و گفت:

_ من مرد با حوصله ای نیستم بهار، این قدر روی اعصابم نباش! یکی بیاد و اینجوری ببینتت جلو و عقبتو یکی میکنم!

چشم هام از ترس باز شد و سیخ روی صندلی نشستم! این مرد همه حرف هاشو عملی میکرد و اصلا دلم نمیخواست بهانه دستش بدنم!

_ پرونده پیچیده ای داری ولی کار من نشد نداره، برو خونه خودتو آماده کن هروقت بهت خبر دادم بیا دادگاه.

کوله رو چنگ زدم و در برابر همه حرف هاش فقط گفتم: باشه!

از اخم های درهمش میفهمیدم که بهش برخورده ولی محل ندادم و بیرون زدم.انتظار تشکر داشت حتما!

به معنی واقعی کلمه داشت بهم تجاوز میکرد و در برابرش اون پرونده کوفتیو پیش میبرد، خیلیم لطف میکردم که چهار تا فوش بهش نمیدادم، مردک هوس بازِ هیز!

بلایی بر سر خودم آورده بودم که هیچ جایی در هیچ کجا نداشتم!

حتی نمیتونستم با خیال راحت برم زیر سقفی که بهش میگفتم خونه!

کمی از مسیر رو راه رفتم و به لرزش گوشیم توجه نمیکردم. کی میتونست باشه جز فرزاد؟!

همینطور توی پیاده رو قدم میزدم و به این آینده کذاییم فکر میکردم…. میخواست چی بشه تهش؟!

تصور اینکه نتونم ازش جدا بشم و هم از این ور بسوزم و هم از اون ور و گند بزنم به آینده ام، داشت دیوانه ام میکرد…

این قدر فکر کردم و راه رفتم که دیگه پاهام جونی نداشت. یه آب میوه خنک خریدم و روی نیمکتی از پارک نشستم.

برای بار هزارم گوشیم لرزید و کلافه تماس رو وصل کردم.

_ کجایی بهار؟ چرا جواب نمیدی؟

_ حتما دلم نمیخواست، شعور داشته باش وقتی یکی جوابتو نمیده سریش نشو!

چند ثانیه سکوت کرد و با صدای آرومی گفت

_ ما زن و شوهریم عزیزم، قراره یه عمر باهم زندگی کنیم این چه بساطیه درست کردی برامون؟

_ خب مشکل تو همینه ، احمق و نفهمی! بابا به چه زبونی بگم من نمیخوام یه عمر با تو زندگی کنم!

صدای نفس های کش دار و عصبیش میومد، بیخیال چند قلپ از آب میوه ام رو خوردم و صدای نحسش فرزاد باز بلند شد:

_ تو که منو نمیخواستی چرا زنم شدی؟ میدونی تو فامیل سکه یه پول میشم؟؟؟؟ میگن یه ماهم عرضه نداشت زنشو نگه داره!

_ تو فامیل سکه یه پول بشی بدتره یا به قول خودت یه عمر با کسی که ازت بدش میاد زندگی کنی؟

جمله ام با سکوت فرزاد همراه شد، از ته دلم آرزو میکردم سر عقل بیاد و توافقی طلاقم بده ولی مگه من از این شانسا داشتم؟!

همیشه خدا بدترین هارو به سرم میاورد!

_ عشق کم کم به وجود میاد، بهم فرصت بده بهار، کاری میکنم که نتونی یه دقیقه هم بدونم نفس بکشی!

نفسمو به شدت بیرون دادم و کلافه گفتم:

_ وکیل گرفتم، همین روزا برات احضاریه میاد، بای!

دیگه اجازه ندادم چیزی بگه، گوشیم رو خاموش کردم و بعد از خوردن آب میوه ام راه افتادم.

الان دیگه تا این جا پیش رفته بودم. خودمو در ازای این پرونده کوفتی فروخته بودم، حتی اگر‌میخواستمم دیگه نمیتونستم بگردم…!

هوای گرم بهار بود و توان نداشتم این وقت ظهر بیشتر از این پیاده روی کنم، یه تاکسی گرفتم و تا رسیدن به خونه سرم رو به شیشه ماشین تکیه دادم.

خونه ای که حالا یکی از بزرگ ترین کابوس های زندگی من شده بود.

ترس از بابا، فریاد هاش، سخت گیری هاش، همه و همه قبلا فقط یه ترس کودکانه بود ولی الان وحشتِ واقعی؛ کابوسِ عینی!

قبلا گیر دادنش به دوتا نخ مو، تلفن بازی و نهایتا بیرون رفتن با دوستام بود ولی الان مسئله خیلی جدی تر شده بود.

کلید انداختم و بسم الله گویان وارد شدم.

مامان و بابا هر دو پشت میز نشسته بودند و مشغول غذا خوردن، بودند.

سلام زیر لبی گفتم و به سمتم اتاقم رفتم ولی با صدای بابا متوقف شدم.

_ لباساتو عوض کن بیا ناهار.

_ ممنون، شما بخورید، من سیرم!

همینطور که لقمه اشو قورت میداد، چشم غره بدی بهم رفت و گفت:

_ عوض کن اون کوفتیارو، بتمرگ کوفت کن کارت دارم!

سرمو تکون دادم و خودمو توی اتاقم انداختم، حسرت داشتم یه بار خوب باهام حرف بزنه؛ مگه چند تا بچه داشت که این طور ازم سیر بود؟

شمیم حوله رو از کف آشپزخونه برداشتن و با بالا انداختن شونه هاش گفت:

-اصلا به من چه! هر بلایی سرش میاری بیار!

با بهت و ناباوری به اون دختر پررو و حقیر نگاه کردم….حالم از وقاحت اون و سادگی خودم بهم خورد.نباید به این سادگی بهش اعتماد میکردم.نباید ندیده و نشناخته میومدم اینجا….حالا چجوری از این مخمصه در میرفتم!؟؟ چطوری!؟؟

شمیم با بی تفاوتی سمت اتاقش رفت…متعجب گفتم:

-کجا میری!؟ بیا اینو از سر راه من کنار ببر وگرنه اونقدر جیغ و داد راه میندازم که عالمو آدم بریزن اینجا…

شمیم اهمیت نداد و رفت توی اتاقش….قلبم‌محکم‌به سینه ام‌میکوبید..نمیدونستم چیبگم و چیکار کنم…با اینحال نمیخواستم‌پسره متوجه ترسم‌بشه…هر چی بیشتر مطمئن میشد من زیادی ترسیدم بیشتر جسور میشد….

خشمگین نگاهش کردم و گفتم:

-از سر راهم‌برو کنار….زودباش…..

نرفت….بجاش یه لیخند هیز و چندش تحویلم داد….دهنمو باز کردم که جیغ بکشم اما دستشو روش گذاشت و گفت:

-دههه! چیه دختر!؟ چرا کولی بازی درمیاری!؟؟

دستشو با زور زیادی از روی دهنم برداشتم و گفتم:

-از سر راهم برو کنار….

دست کرد توی جیبش و یه مشت پول به طرفم گرفت و گفت:

-ببین من از اندامت خوشم اومده….میتونم با نصف این پول ده تا جنده واسه خودم بیارم اما نووووچ‌…..چشمم تورو گرفته…..قول میدم کاری کنم هردومون لذت ببریم….

با نفرت گفتم:

-برو کنار….میخوام از اینجا برم….همین حالاااا

-بری!؟؟ آخه کجا بهتر از اینجا!؟؟؟ ببین…من قول میدم به بکارتت آسیب نرسونم!؟؟ خوبه!؟؟ پول خوبی هم‌بهت میدم…اصلا اجازه میدم اینجا بمونی و با شمیم زندگی کنی….

وای که دیگه داشت با حرفهاش به تهوع منو مینداخت….

دوتا دستمو رو سینه اش گذاشتم و محکم هلش دادم به عقب و گفتم:

-گمشو عوضی…..

عصبانی شد…حتی دستشو آورد بالا که بزنه تو گوشم بزنه اما بعد منصرف شد و گفت:

-تو مثل اینکه حرف حساب حالیت نمیشه…تو رو باید از پشت مثل سگ‌کرد تا یاد بگیری دیگه جفتک ننداری….

با وحشت نگاهش کردم…مچ دستمو گرفت و کشوندم سمت اتاق….شروع کردم با دست زدن مشت زدن به سرو کولش….غرولند میکرد اما مصمم و جدی هی میکشوندم سمت یکی از اتاقا…وقتی دیدم ول نمیکنه شروع کردم‌جیغ کشیدن…..

شمیم از اتاق اومد بیرون و گفت:

-وای…خونه رو گذاشت رو سرش…الان که خواجه حافظ رو هم خبردار کنه…ولش کن بره….

#پارت_۲۲

اونقدر جیغ و داو راه انداختم و به سرو کولش ضربه زدم که بالاخره دستمو ولم کرد و پرتم کرد به عقب و گفت:

-اهههه…مرده شور ریختتو ببرن….ندیدبدید…چقدر جفتک میندازه…..

بعد هم رو کرد سمت شمیم و گفت:

-این گاو وحشی چیبود برداشتی باخودت آوردی!؟؟

شمیم دستشو تو هوا تکون داد و گفت:

-برو بابا….حالا دیگه همچی رو انداختی گردن من….!؟؟ میگی چیکار کنم…..خیلی تو نخ سه نفره ای!؟؟؟من به تنهایی برات کمم!؟؟ برو سر خیابون نرخ خوب بده یکی که نه صدتا سوار میشن…..

وسط بگو مگوهای اونا فرصت رو غنمیمت شمردم و بعد از روی زمین بلند شدمو دویدم سمت وسایلم،اونارو برداشتم،گوشیمو از شارژ کشیدمو بعد درو وا کردم و با منتهای سرعت از اون خونه ی لعنتی زدم بیرون….

قلبم تند تند میتپید و نفسم سخت بالا میومد.در عین خستگی لحظه به لحظه سرعت قدمهام بیشتر میشد و این به این دلیل بود که حس میکردم هرآن قرار اون پسر بیخودی دستمو از پشت بگیره و باز بکشونم توی اون خونه نکبتی!!!

تا اونجایی که راه داشت از اون خونه دور شدم….خیابونهای شلوغ،از نور چراغ ها روشن بود….اونقدر راه رفته بودم که دیگه رمقی توی پاهام نمونده بود!

روی صندلی های ایستگاه اتوبوس نشستم و باخستگی سرم رو به عقب تکیه دادم….اونقدر خسته ام بود که مطمئن بودم دیگه نمیتونم حتی یه قدم هم بردارم و بدتر از همه سردی هوا بود که لحظه به لحظه یخ تر و غیرقابل تحملتر هم میشد!!!

پاهامو به هم چسبوندم دستامو دور خودم حلقه کردم….بشدت پریشون بودم….تمام فکر و ذهنم پی این بود که حالا باید چیکار کنم و شب رو کجا بمونم !؟؟؟ همون موقع گوشیم تو جیبم زنگ خورد….راستش رفتن به خونه ی اون دختر عوضی تنها خاصیتی که داشت این بود که تونستم گوشیمو بزنم به شارژ….اولش نگران بودم که مبادا مامان باشه….و اگه پرسید کجام من باید چه جوابی بدم که نگرانم نشه اما بعد که به صفحه گوشی نگاه کردم فهمیدم دخترخاله است….!

فورا تماس رو جواب دادم….اول کلی سلام و احوالپرسی کرد و بعد کلی معذرت خواهی که چند تا عمل سخت داشت و گوشیش هم خاموش شده بود و خلاصه از همین بهانه و بعدهم ازم خواست همونجایی که هستم بمونم تا شوهرش رو بفرسته دنبالم…منم‌قبول کردم و پذیرفتم!

مجبور بودم بازم سرما رو تحمل کنم….شال گردنم رو از کیفم بیرون کشیدم‌ و دور گردنم انداختم و جلوش رو تا روی بینیم بالا آوردم تا بتونم یه جورایی تا اومدن شوهر نوشین سردی رو تحمل کنم….

دیگه داشت خوابم میگرفت….سرم رو خم کردم و پلکهامو بستم که چندبار پشت سرهم صدای بوق ماشینی تو گوشهام پیچید….پلکهامو خیلی آروم از هم باز کردم و به رو به رو نگاهی انداختم….به ماشین شاسی بلند سفید رنگی که پهلوش دقیقا رو به روم بود….چند لحظه بعد شیشه آهسته پایین اومد و مرد جوونی گفت:

-تو بهاری !؟

اول خوب نگاهش کردم….تنها حدسی که میشد زد این بود که احتمالا شوهر نوشین و بعد گفتم:

-آره…من بهارم…

صدای موسیقی ماشینش رو کم کرد و گفت:

-بیا سوارشو….

بلند شدم…گرچه حدس زده بودم کی هست اما چون مطمئن نبودم باز پرسیدم:

-شما کی هستید!؟

نگاه پر غروری بهم انداخت و گفت:

-من مهردادم….شوهر نوشین….

از تعجب دهنم واموند….ولی این پسر خیلی جوون بود….چطور میتونست شوهر دختر خاله باشه!؟؟

صداش سکوتم رو شکست و از فکر بیرونم آورد:

-وقت واسه دیدن من زیاده…بیا سوار شو….

#پارت_۲۳

صداش سکوتم رو شکست و از فکر بیرونم آورد:

-وقت واسه دیدن من زیاده…بیا سوار شو….!

تا اینو گفت اخم‌کردم.البته حتی لحنشم‌به شوخی نمیخورد‌.اما کنجکاو بودم مفهوم‌ و منظورش رو از گفتن اون حرف بفهمم و کشف کنم….تا نزدیک ماشین شدم دوباره گفت:

-میتونی وسایلتو بزاری صندلی عقب…خودتم بیا جلو بشین!

گرچه تصمیم‌داشتم‌همراه با وسایلم همون عقب بشینم‌اما بنظرم وقتی خواست برم‌جلو ،جلوه بدی داشت اگر قبول نمیکردم!

واسه همین بعد از گذاشتن وسایل‌رفتم و کنارش نشستم اونم‌شیشه رو داد بالا و با روشن کردن‌بخاری گفت:

-شما زنها وقتی یه نفر رو واسه اولین بار میخواید ببینید ،نگاهتون میشه یه چیزی در حد ذربین….! همه چیز رو در کمتر از چند ثانیه آنالیز میکنید….خب….آنالیزور….حالت خوبه!!!؟؟؟

پس فهمید که چقدر با دقت نگاهش میکردم.از خجالت گونه هام سرخ شدن….بدون اینکه نگاهش کنم جواب دادم:

-ممنون…..خوبم…

پاهمو بهم چسبوندم و دستامو روشون قرار دادم و نیم نگاهی بهش انداختم….من شنیده بودم که شوهر نوشین ازش جوونتر اما دیگه نه تا این حد….آخه این مرد بلند‌ قامت جذاب،یه صورت خیلی جوون داشت….و این درحالی که من میدونستم دخترخاله حدودا ۳۸سالشه…..حالا جالب اینجا بود که من فکر میکردم من اونو یه جایی دیدم….

تا سرشو به سمتم چرخوند فورا چشم از نیم‌رخش برداشتم.حس کردم‌متوجه شده بود که بازم داشتم نگاهش میکردم چون یه لبخند محو زد و بعد دست راستشو به سمتم دراز کرد و گفت:

-من مهردادم….

نگاهی به دستش که به سمتم دراز شده بود انداختم….نمیدونستم تو اون لحظه باید چیکار کنم…باهاش دست بدم‌یانه….اما وقتی نگاه منتظرشو دیدم،عین اینکه تو عمل انجام شده قراره گرفته باشم که بودم‌هم،از روی اجبار باهاش دست دادم….

دستمو فشرد….گرم بود….برخلاف من که تمام‌قد یخ و سرد بودم….وقتی دستمو ول کرد پرسید:

-خیلی منتظر بودی!؟؟؟

تعارف گونه گفتم:

-نه خیلی!

نگاهم کرد و گفت:

-ولی من حدس میزنم تو توی سرما خیلی منتظر بودی….مدرک هم بدنت….خیلی سردی….!

با کمی خجالت تو خودم جمع شدم…خب آره من کلی منتظر بودم …هم تو فرودگاه هم دانشگاه…..آخرشم اونقدر نیومدن که مجبور شدم با اون دختره همراه بشم و اون مشکلات پیش بیاد…..کاش میتونستم اینارو بهش بگم ولی خب یه جورایی زشت بود….بازم سکوت کردم تا اینکه خودش گفت:

-من شماره ای ازت نداشتم….اومدم دنبالت اونجایی‌که از اول قرار بود ولی نشد که ببینمت…..یعنی ندیدمت….

سرمو به سمتش چرخومدم و به خیره شدن به نیمرخش گفتم:

-بله من اونجا خیلی منتظرتون موندم ولی نیومدین….هرچقدر هم‌به گوشی نوشین زنگ‌زدم میگفت خاموش…..

پوزخند زد و بعد با صدای نجوا گونه ای گفت:

-اون همیشه مواقع حساس ناپدید میشه!

منظورشو نفهمیدم….حتی مطمئن نبودم که داره در مورد دختر خاله حرف میزنه یا نه…!

آخرین حرفی که بینمون رد و بدل شد همون بود….دیگه نه اون چیزی گفت و نه من….یه جورایی نسبت بهش احساس خجالت داشتم و نمیتونستم خیلی زود باهاش ارتباط برقرار کنم….شاید به این خاطر که تصور میکردم‌قراره یه مرد پخته رو ببینم‌ نه یه پسر جوون و فوق العاده جذاب با ته ریش دختر کش!

#پارت_۲۴

وقتی ماشین رو نگه داشت از فکر شوهر دخترخاله بیرون اومدم‌و با کنجکاوی نگاهی به اطراف انداختم.عینکش رو از بالای سرش برداشت و گذاشت جلوی شیشه و بعد گفت:

-خب رسیدیم…..

اول خودش پیاده شد و بعد من…نگاهی به هیبت خونه ی پیش روم انداختم…پس راست بود حرفهای که پشت سر نوشین میزدن…که عین ملکه ها کنار یه امپراطور خوشتیپ زندگی اشرافیشو میگذرونه!

یکی مثل ما یکی مثل دخترخاله….تفاوت از زمین تا آسمون بود!

فکر میکردم وسایلم رو خودش میاره یا دست کم کمک میکنه اما اون مغرورتر از این حرفها بود که بخواد همچین کاری کنه….وقتی که پشت به من بود واسش زبون درآوردم و بعد خودم وسایلم رو از رو صندلی های عقب برداشتم و بعد به سمتش رفتم….

داشت تو جیب شلوارش دنبال کلید خونه میگشت….از پشت سر بهش نزدیک شدم و گفتم:

-چیزی گم کردید!؟؟

بدون اینکه برگرده سمتم گفت:

-نمیدونم کلیدارو چیکار کردم!

-مگه دختر خاله خونه نیست!؟؟

طعنه زنان‌گفت:

-دخترخاله ی تو استاد نبودن تو جاه های حساس!

منظورش رو دقیقا متوجه نشدم و فقط ترجیح دادم یه نظاره گر باشم…رفت سمت ماشین…اونجارو هم گشت تا بالاخره پیداش کردو اومد سمت درو بازش کرد‌‌‌‌….کلا این مرد ادب مدب حالیش نبود چون اینبارهم رعایت ادب نکرد و بدون هیچ تعارفی خودش اول وارد خونه شد و درو باز گذاشت تا برم داخل…

با انزجار نگاهش کردم….دخترخاله چجوری میتونست یه همچین موجود مغروری رو تحمل کنه!؟؟

با وجود خستگی وسایلم رو برداشتم و پشت سرش وارد خونه شدم…..راستش همه چیز واسه من جذابیت و تازگی داشت….بیشتر کنجکاو بودم ببینم نوشین تو چه شرایطی زندگی میکنه…..

از یه راهروی نسبتا طولانی که دیوارهاش سراسر پر بود از تابلوهای نقاش های معروف بود وارد یه سالن بزرگ شدیم که سمت چپ و راستش دو ردیف پله ی بزرگ با نرده های طلایی رنگ‌بود…..

آقا مهردادکش و قوسی به بدنش داد و بعد لم داد روی مبل و خطاب به من که داشتم دورو برم رو نگاه میکردم گفت:

-یه لیوان چایی لطفا…..

با تاخیر سرم رو به سمتش برگردوندم و نگاهش کردم….مطمئن نبودم باخودم باشه واسه همین نگاهی به اطراف انداختم چون تصور میکردم احتمالا اینجا باید یه خدمتکار داشته باشه اما انگار باخود من بود…بااین حال انگشت اشاره امو رو سینه ام گذاشتم و پرسیدم:

-با من بودید!؟؟؟

نیم نگاهی بهم انداخت و بعد پاهاشو دراز کردروی میز مقابلش و گفت:

-جز تو مگه کس دیگه ای هم اینجا هست!؟؟

متحیر نگاهش کردم.فکر کنم مواد تشکیل دهنده اش مقدار زیادی غرور بود! وسایلم رو همونجا وسط سالن گذاشتم و درحالی که با اخم نگاهش میکردم لب زدم:

-باشه!

پع! این دیگه کی بود! انگار اون مهمون من بود نه من….!هووووف! از آدمای مغرور هیچ خوشم نمیومد!

رفتم سمت آشپزخونه..پیدا کردنش چندان سخت نبود…اما وسایلش چرا….

وقتی متوجه شدم دیدی به آشپزخونه نداره با هیجان همه جای آشپزخونه رو نگاه کردم…فضا و تمام وسایلش لوکس و بشدت زیبا بودن…..بعد کلی سرک کشیدن بالاخره فهمیدم وسایل مورد نیاز رو از کجا بردارم و بعد مشغول درست کردن چایی شدم….

تو اون فرصت کوتاه حسابی تا اونجایی که تونستم کنجکاوی کردم….البته متوجه یه سری ناهماهنگی ها تو این خونه شده بودم….چیزایی که واسه فهمیدنشون خیلی نیازی به فشار وارد کردن به مخ نبود..مثلا همین طرز صحبت کردن آقا مهرداددر مورد نوشین….یا اصلا خود نوشینی که ۹شب بود اما هنوز خبری ازش نبود….!

چایی که آماده شد سه تا لیوان آماده کردم و بعد با وجود خستگی راه افتادم سمت سالن…سینی رو روی میز گذاشتم ‌و بدون اینکه چیزی بگم یه گوشه نشستم تا دختر خاله زودتر سر برسه…‌

حامد پاهاشو از روی میز برداشت و بعد گفت:

-چرا سه تا لیوان آوردی!؟؟

-یکی واسه نوشین….

پوزخند زد‌و با تاسف سرش رو تکون داد…لیوان رو برداشت و بعد همونطور که با اون چشمای نافذش بدنم رو برانداز میکرد گفت:

-اون فقط چایی سبز میخوره…..

از نوع نگاهش خجالت کشیدم…سرم رو پایین انداختم و هیچی نگفتم‌که…

#پارت_۲۵

از نوع نگاه های مهرداد خجالت کشیدم…نگاه هایی که گاهی مغرور بودن و گاهی شدیدا کنجکاو و دقیق…سرم رو پایین انداختم و هیچی نگفتم‌که همون موقع در بزرگ چوبی و تجملاتی باز شد و نوشین با عجله اومد داخل…

صدای تق تق چکمه هاش سکوت سنگین خونه رو شکست….از روی مبل بلند شدم و سرم رو به سمتی چرخوندم که انتظار اومدنش رو داشتم….خدارو شکر که اومد…آخه دیگه دلم نمیخواست بیشتر از این با مهرداد تنها بمونم با وجود حوشین یکم حالم بهتر میشد.

بالاخره سرو کله ی نوشین پیدا شد….

از همون فاصله گفت:

-وای بهار….عزیزم….

اومد سمتم…لبخند زدم و رفتم تو آغوشش و گفتم:

-سلان دختر خاله!

منو از خودش جدا کرد و همونطور که صورتم رو نگاه میکرد گفت:

-سلام عزیزم.خوش اومدی…بیرون خیلی معطل شدی آره!؟؟ من آخه امروز خیلی سرم شلوغ بود…چندتا جراحی فک سنگین داشتم….بعدش مجبور شدم برم‌بیمارستان و بعدشم که مطب….

اینارو گفت و بعد رو کرد سمت مهرداد و شاکیانه ازش پرسید:

-ببینم….مگه قرار نبود بری دنبالش!؟؟

مهرداد اخمی کرد و کرد و جواب داد:

-اون گوشی بی صاحاب رو دقیقا با چه هدفی خریدی و گذاشتی تو جیبت!؟؟؟ وقتی هیچ شماره ای ازش نداشتم چجوری باید پیداش میکردم…!؟ هر چقدر هم که تماس میگرفتم خاموش بودی!

-میتونستی زنگ بزنی منشی!

-نداشتم شماره رو…‌تو که داشتی چرا زنگ نزدی!؟

اصلا دلم نمیخواست بخاطر من باهمدیگه دعوا کنن…لبخندی مصنوعی زدم و گفتم:

-تقصیر من بود….من بد موقع اومدم…..

نوشین لبخحدی زد و گفت:

-نه عزیزم…تو هیچ تقصیری نداری…..مقصر مهرداد….

مهرداد از روی مبل بلند شد…پوزخند معنی داری زد و گفت:

-کار همیشگیته! همیشگی….

مهرداد اینو گفت و بعد رفت سمت پله ها….نوشین که انگار ناراحتی همسرش ذره ای براش مهم نبود دستمو گرفت وبعد از اینکه کنار خودش روی مبل نشوند نگاهی به سرو صورتم انداخت و گفت:

-وای چه بزرگ شدی تو….آخرین باری که دیدمت هشت سال پیش بود! چه خانم شدی…خوشگل و ملوس!

لبخند زدم….برعکس من که احتمالا از هشت سال پیش تا الان کلی تغییر کرده بودم اون هنوز همون نوشین سابق بود…همون قالی کرمون که سن و سالش اصلا بهش نمیخورد!

-آره…آخرین باری که همدیگه رو دیدیم مراسم ختم شوهرخاله بود!

سرشو با تاسف تکون داو و گفت:

-اهوووم…خدارحمت کنه بابا رو….خب ببینم شام خوردی!؟؟

نخورده بودم ولی دلمم نمیخواست این موقع شب تبدیل بشم به دردسر جدید….واسه همین به دروغ گفتم:

-آره قبل اینکه بیام اینجا یه چیزی خوردم….

نگاهش افتاد به چایی تازه دم و گفت:

-چایی خوردی!؟

دستپاچه و هول جوابی دادم که خودمم نمیدونم چرا به زبون آوردمش…شاید جهت کم کردن اختلافات…. گفتم:

-آره….آقا…آقا مهرداد درست کرد…..

متعحب گفت :

-چه عجب! آقا دست به سیاه و سفید زد….خب بلندشو ببرمت اتاقت حتما خیلی خسته ای…..

اون البته خسته تر از من بود.وسایلم رو برداشتم و دنبالش راه افتادم….از پله ها بالا رفتیم…..خودش خیلی خسته بود و این از پلکهای نیمه خمارش مشخص بود…..

نگاهی به اطراف انداختم…این خونه واقعا تجملاتی و بزرگ‌بود…..اونقدر بزرگ که آدمو یاد قصر های اشرافی مینداخت…..

نوشین منو به سمت یه اتاق تو انتهای راهرو اهنمایی کرد و بعد از باز کردن در گفت:

-بفرما…اینجا از این به بعد رسما در اختیار شما…..

-ممنون دخترخاله!

-خواهش میکنم عزیزم….خوب بخوابی….راستی صبح چه موقع کلاس داری!؟

-ساعت ۱۰…

-خب من اون موقع مطبم…ولی به مهرداد میگم برسونت…فعلا سب بخیر عزیزم….

خواستم بگم که نه…نمیخواد به مهرداد چیزی بگه اما اون خیلی زود گونه امو بوسید و بعدهم به سرعت رفت‌‌‌‌‌…..

هوووووف! دلم نمیخواست با این پسر مغرور برم دانشگاه و احساس مزاحم بودن بهم دست بده…..

#پارت_۲۶

صبح با صدای زنگهای مکرر تلفن چشمای خوابالودم رو باز کردم…دست دست کردم تا بالاخره گوشی رو پیدا کردم و برداشتم.

نگاهی به صفحه گوشیم انداختم….با دیدن شماره ی مامان غلتی خوردم و مستقیم دراز کشیدم و جوابش رو دادم….حال و احوالم رو پرسید و تا مطمئن نشد که خونه ی نوشین هستم دلش آروم نشد….خداحافظی که کردیم بخاطر اینکه دیر نرسم دانشگاه و با وجود خستگی بالجبار بلند شدم و روی تخت نشستم….گوشه ی اتاق یه سرویس بهداشتی جمع و جور کوچیک بود‌‌‌‌‌‌..‌‌چه ویژگی درجه یکی! تصور کنید…صبح از خواب بیدار میشید اصلا نیازی نیست مثل خونه ی ما تا توی حیاط برید….همین کنج اتاقتون یه سرویس نقلی هست و از هفت دولت آزاد…!

لبخندی زدم و همونطور که کش و قوسی به بدنم میدادم سمت جلو رفتم‌‌‌‌‌‌و خودمو به سرویس رسوندم….در واقع احساس پولداری هم عالمی داشت!

دست و صورتم رو شستم و بعد اومدم بیرون….تند و باعجله مانتو شلوارم رو پوشیدم و بعد از سر کردن مقنعه ام کوله پشتیم رو برداشتم و از اتاق بیرون اومدم….

خونه اونقدر ساکت بود که اصلا شک کردم کسی اونجا باشه….دستمو رو نرده ها گذاشتم ودرحالی که اطراف رو با دقت نگاه میکردم،پله پله رفتم پایین…..همه جا ساکت و آروم بود….انگار واقعا هیچکس نبود‌‌‌….رفتم سمت آشپزخونه و به این امید که نوشین اونجا باشه صداش زدم…آخه یه صدایی از اونجا میومد…

-دختر خاله….!؟؟‌

رفتم داخل آشپزخونه….یکم‌گشنه ام بود….دیشب که چیزی نخوردم گفتم لااقل الان یه چیزی بریزم تو شکمم…و همزمان دوباره نوشین رو صدا زدم:

-دخترخاله….

-نیست….

تا اینو شنیدم دومتر پریدم هوا….چرخیدم و هول و دستپاچه دستمو رو قلبم گذاشتم و به شوهر نوشین نگاه کردم….

تکیه داده بود به میز و درکمال خونسردی قهوه می نوشید…اه لعنت….عین جن بود!

-چرا ترسیدی….مگه جن دیدی!؟؟

متعجب نگاش کردم.نکنه ذهن خوانی هم میکرد.لبهامو بهم فشردم و بعد گفتم:

-نه….فکر…فکر کردم نوشین هستین…

فنجون قهوه رو از دهنش فاصله داد و گفت:

-آهان….یعنی اگه نوشین بود نمی ترسیدی…؟

-نه منظور من….

حرفمو برید …سوئیچشو از روی میز برداشت و گفت:

-مگه نمیخوای بری دانشگاه!؟؟؟

-چرا….

-پس من بیرون منتظرتم….به چیزی بخور و بیا….

چقدر عجیب بود این مرد.نه عجیب نبود..یکم زیادی مغرور بود.خب احتمالا پولدارا بیشترشون همینجوری بودن…..رفتم سمت بخچال‌…نمیخواستم‌زیاد معطلش کنم واسه همین فقط یه لیوان شیر خوردم و بعد باعجله زدم بیرون…..

تو ماشین منتظر بود.قبل اینکه سوار بشم بهش گفتم:

-من نمیخوام مزاحمتون بشم اگه شما….

بازم حرفمو برید…چقدر بی ادب بود این بشر.بدنش رو کش آورد و با باز کردن در گفت:

-بپر بالا دختر….من با تعارف خیلی حال نمیکنم!

به ناچار نشستم.پاهامو چفت کردم و سرم رو پایین انداختم که بی هوا پرسید:

-تو دوست پسر داری!؟؟؟

تندی سرمو بالا گرفتم و بهش نگاه کردم…با یه پوزخند معنی دار مسیر رو نگاه میکرد….اخم کردمو گفتم:

-چرا یه همچین فکری کردید!؟؟؟

-چون تلفنت هزاربار زنگ خورد….

خندم گرفت…به سختی جلوی خودمو گرفتم که خنده هام تبدیل به قه قهه نشن و بعد گفتم:

-نه…مادرم بود!

تا اینو گفتم بالاخره روی صورت مغرورش یه لبخند نشست…..

#پارت_۲۷

مسیر خونه تا دانشگاه رو بیشتر درحال تماشای شهر و یادگیری خیابونها بودم که اگه خواستم تنهایی برگردم خونه به مشکل بر نخورم….مهرداد هم کلا آدم کم حرفی بود و خیلی سخت میشد از زیر زبونش حرف کشید….بیشتر ترجیح میداد بجای حرف زدن موسیقی گوش بده‌….!

نزدیک دانشگاه که شدیم پرسبد:

-تا چند کلاس داری!؟؟؟

برگه ی انتخاب واحدمو درآوردم و گفتم:

-تا چهار بعدازظهر….

سرش رو تکون داد وبعد گوشی موبایلشو به سمتم گرفت و گفت:

-شمارتو ثبت کن….شاید بهت افتخار دادم اومدم دنبالت….

سرمو چرخوندم و بهش نگاه کردم….خیلی پررو و از خود راضی تشریف داشت.وقتی نگاه های متعجب و خیره ام رو دید و نیشخندی زد و گفت:

-حالا واسه تماشای من وقت زیاد هست…بپر پایین رسیدی….‌

صدای خنده های دخترا و بگو مگوهای بلند بلند پسرا باعث شد نگاهم جلب بیرون بشه…آره…ما دقیقا جلوی دانشگاه بودیم….خواستم جواب خود شیفتگیش رو بدم اما بعدش پشیمون شدم.شمارمو با اخم وارد گوشیش کردم و بعد بدون خداحافظی پیاده شدم….درو بستم و خواستم از ماشین دور بشم که گفت:

-زبونتو موش خورده!خداحافظی بلد نیستی!؟

پشت بهش بودم که این حرف رو شنیدم..واسه همین آهسته چرخیدم سمتش…لبهامو بهم فشردم و از گوشه چشم نگاهش کردم و گفتم:

-خداحافظ….!

نیششو کج کرد و بدون اینکه جوابمو بده،به سرعت از اونجا دور شد.با عصبانیت دستامو مشت کردم…منو بخاطر خداحافظی نکردن شماتت میکرد اونوقت خودش دقیقا همینکارو انجام میداد.هووووف!

نمیدونم دختر خاله چطور میتونست یه همچین موجودی رو تحمل کنه…یه پسر مغرور و بسیار خود شیفته!

نگاهی به ساعت مچیم انداختم و بعد به قدمهام سرعت بیشتری دادم.باید زودتر می رسیدم کلاس….نمیخواستم اولین روزم رو بد موقع برسم…..

نگاهی به شناسه ی کلاس انداختم و بعداز پیدا کردن شماره اش بدو بدو توی راهرو به راه افتادم….صدای کفشهام تو همهمه ی جمعیتی که توی راهرو بود گم شده بود….تلفنم زنگ خورد…در حینی که می دویدم از جیب مانتوم درش آوردم…مثل همیشه مامان بود…همون موقع تقریبا به کلاس نزدیک شدم…دستمو بالا آوردم و خواستم جواب بدم که محکم به یه نفر خوردم….اون عین کوه یه جا وایستاد اما من به عقب پرت شدم…و افتادم روی زمین‌…وای….از خجالت داشتم آب میشدم…یه نگاه به دخترا و پسرایی که داشتن زیرجلکی نگام میکردن و میخندیدن انداختم و بعد بلند شدمو رو به مردی که بدنش عین کوه سفت و سخت بود و قیافه اش تا حدودی آشنا گفتم:

-کوری مگه آقاااااااا….درب و داغونم کردی!

چشماشو تنگ کرد و گفت:

-اغراق نکن بچه….پراید هم که حسابت کنم نباید درب و داغون بشی…..

با عصبانیت نگاهش کردم….دندون قروچه ای کردمو گفتم:

-شما خیلی بی ادب و پررو تشریف داری….از سر راهم برو کنار….

عوض اینکه بره کنار واستادو نگاهم کرد.منم با عصبانیت از کنارش گذشتم و وارد کلاس شدم…..

#پارت_۲۸

وقتی وارد کلاس شدم،بنظر میومد تقریبا همه اومده باشن آخه کلاس خیلی شلوغ بود.

اینقدر چشم چشم کردم تا بالاخره یه صندلی خالی پیدا کردم و روش نشستم.

کیفم رو روی دسته ی صندلی گذاشتم و سعی کردم دوباره گوشیمو روشن کنم‌که همون موقع در باز شد و استاد اومد داخل….

چون بچه ها ی کلاس به احترامش بلندشدن منم اینکارو کردم…..

سلام کرد و اومد داخل…نشستم روی صندلی و تازه اون موقع بود که چشمم بهش افتاد و دلم هری ریخت….!!

چندبار چشمامو باز و بسته کردم….حس میکردم توهم زدم و دارم اشتباه میکنم اما نه…درست میدیدم…خودش بود.همون آقایی که جلوی در خوردم بهش و کلی حرف بارش کردم…..وای!لعنت به این شانس!

یه جورایی تو صندلی وا رفتم…کمرم رو یکم تا کردم و صندلیم رو کشیدم کنار تا صورتم از پشت کله ی پسر بلند قدی که جلوم نشسته بود،مشخص نباشه!

خدایا…این همه بدبیاری پشت سرهم اصلا عادلانه نیستااااا…!!!

تقریبا تا پایان کلاس همش حواسم پی این بود که استاد چشمش به من نیفته….

با اون حرفهایی که من زده بودم مطمئما اگه میشناختم لج میکرد و از همین حالا منو از نمره آوردن نومید میکرد!

تو پایان کلاس شروع کرد حضور غیاب کردن…وقتی اسممو خوند سرمو خم کردم و دستمو بردم بالا….میخواست قیافه امو ببینه واسه همین یه بار دیگه گفت:

-بهار احمدوند….

اه…چقدر سمج بود.دستمو بردم بالا و گفتم:

-بله!

چشم و چالشو کج و کوله کرد و سعی کرد قیافه امو ببینه اما من همچنان تا اونجایی که راه داشت سرم رو تو گردنم فرو برده بودم که خدارو شکر بیخیال شد و رفت سراغ بقیه ی اسمها…..

خیالم که راحت شد،نفس حبس شده تو سینه ام رو آسوده بیرون فرستادمو دستمو روی قلبم گذاشتم….حالا امروز رو یجوری پیچوندم جلسه های بعدرو باید چیکار میکردم؟؟؟!!!

وقتی استاد که خودش رو اوایل کلاس، استاد پارسا معرفی کرده بود،با گفتن “خسته نباشید” رسما اعلام کرد میتونیم بریم، دستپاچه و هول زود بلند شدم تا لابه لای جمعیت خودمو به بیرون برسونم و از منطقه ی خطر دور بشم…پشت یه دختر که هیکل درشت و چاقی داشت پناه گرفتم و از کلاس رفتم‌بیرون…..این استاد نباید حالا حالا منو میدید‌…دست کم تا وقتی که اتفاق امروز و برخورد بدم یادش بره!!!

البته من حق داشتم که باهاش اونطوری برخورد کنم چون زد گوشیمو ناکار کرد اما خب..فعلا اون سواره بود و من پیاده!

پام که به بیرون رسید،کمرم رو صاف کردم،یه نفس عمیق کشیدم و گفت:

-هووووف….خدارو شکررر……

-آره…شکر که بدتر از اون نشد…..

از ترس هینی گفتم و برگشتم به عقب….با چشمای گرد شده از ترس و تعجب به استاد پارسا نگاه انداختم…..ولی شد اونچه نباید میشد…..با ترس و لکنت گفتم:

-س…سل….سلام…..

نیشخندی زد و گفت:

-و علیکووووم…..

آب دهنمو قورت دادم…نمیدونستم چیبگم و چیکار کنم….فقط همینجور بیخودی داشتم‌نگاهش میکردم…..

لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت:

-پس بهار احمدوند تویی!؟؟ حالا چرا خودتو قایم میکردی!

با دستپاچگی مشهودی گفتم:

-ن..نه…ن…م…من…من …من خودم قایم نکردم…..

-مطمئنی!؟

آدم باهوشی به نظر می رسید….از اونا که نمیشد گولش زد اما خب چاره چی بود…هرچند که رنگ رخساره ام خبر از دروغهای رنگاورنگم میداد….!

-کلا همیشه اونقدر بی ادبی احمدوند!؟

-نه من بی ادب نیستم استاد!

با نوک انگشتش زد رو پیشونیم و گفت:

-از این بعد جلو پاتو بپا که بقیه رو مقصر نکنی……فعلا!!

چند قدم دور شد…اما بعد دوباره چرخید سمتم و با لحنی تمسخر آمیز گفت:

-درضمن….نیازی نیست جلسه ی بعد خودتو پشت اینو اون قایم کنی…..

تیکه اش رو پروند و رفت…..

#پارت_۲۹

تقریبا تا ساعت ۴دانشگاه بودم…هم خسته بودم و هم بشدت گرسنه…اینم میدومستم که احتمالا اگه برم خونه ی نوشین نباید توقع یه سفره ی رنگین رو داشته باشم چون اون تقریبا تمام وقتشو صرف کارش میکرد و احتمالا هم همونجا یه چیزی میخورد….پس باید همینجا یه چیزی میخوردم.رفتم سمت بوفه بزرگ دانشگاه….یه کم خرت و پرت خریدم…کیک و آبمیوه و بیسکویت…بعدهم روی یکی از صندلی ها نشستم و مشغول خوردن شدم…همون موقع چشمم افتاد به اون دختره شمیم…..داشت با یکی از دانشجوها صحبت میکرد…نتونستم نسبت به این موضوع بیتفاوت باشم….احتمالا اونم یکی بود عین من که اگه با شمیم همراه میشد، ممکن بود اتفاقای بدی رو تجربه کنه!

صورتش نگران بود و انگار شمیم داشت با حرفهاش آرومش میکرد…حرف که نه…احتمالا چرت وپرت و یه مشت دروغ رنگی رنگی..شنیدم که از دختره خواست یه گوشه بشینه تا اون بره و برگرده…..

دختر جوون هم با تکون سر اومد سمت بوفه…از نبود شمیم استفاده کردمو رفتم‌سمتش…باید آگاهش میکردم با کی همکلام شده….نزدیکش که شدم گفتم:

-سلام…

سرشو بالا گرفت و با حالت پکر و غمگینی گفت:

-سلام…

-تو اون دختری که داشتی باهاش حرف میزدی رو میشناسی!؟؟

یکم‌متعجب نگام کرد و گفت:

-نه خیلی…تازه باهاش آشنا شدم…

پس حدسم درست بود…این دختر بیچاره شکار جدیدشه احتمالا…پرسیدم:

-از شهرستان اومدی!؟

-آره….

-و لابد بهت خوابگاه ندادن…

متاسف جواب داد:

-آره…ندادن….گفتن درحال تعمیر…تا اون موقع اگه ظرفیت داشت و خوش شانس بودم شاید بزارنم

تو اولویت….

یه نگاه به عقب انداختم و تند تند گفتم:

-منم شهرستانی ام…از شیراز اومدم…..همین بهونه هارو واسه منم آوردن..بعدش اون دختری که تو داشتی الان باهاش حرف میزدی اومد پیشمو گفت که خودشم خونه داره و دانشجوئه و فلان و از این حرفا..گفت میتونم برم پیشش….

دختر که داشت با دقت به حرفهام گوش میداد گفت:

-به منم همینارو گفت!

-خب ببین….اصلا و ابدا باهاش نرو…دختر خوبی نیست…فکرای بدی واست توی سر داره….

دختر با ترس پرسید:

-وای خدا واقعا!؟

سرنو تکون دادمو تند تند جواب دادم:

-آره واقعا! اگه مخارجش واست سخت نیست از خوابگاه های بیرون استفاده کن….ولی تحت هیچ شرایطی با اون دختره نرو….خب دیگه من میرم….

مات نگاهم کرد و گفت:

-ممنونم….

رفتم سمت میزی که خودم اونجا نشسته بودم…مابقی کیک رو خوردم که همون موقع یه پیامک اومد روی گوشیم….بازش کردم و دیدم که نوشته:

“من جلو دانشگاهتونم…زودبیا.از معطل شدن خوشم نمیاد”

فقط یه نفر میتونست اینقدر پررو و مغرور پیام بده اونم مهرداد شوهر نوشین بود.گوشی رو گذاشتم تو جیبم و بلند شدم.همون موقع شمیم اومد سر وقت دختره…بهش گفت ماشینشو آماده کرده حالا میتونه ببرش اما دختر عذرخواهی کرد و گفت یه جایی رو پیدا کرده….

لبخندی از ته دل زدم و راه افتادم…خوشحال بودم که لااقل یه امروز تونستم بیش از حد توقع خودم مفید باشم و یه نفر رو از یه سری اتفاق بد دور کنم….

از درب دانشگاه که زدم‌بیرون،اونقدر چشم چشم کردم تا تونستم ماشینش رو از بین اونهمه انبوه ماشین پیدا کنم…راستش اصلا فکر نمیکردم بیاد دنبالم اما انگار التیماتومهای نوشین کار خودش رو کرده بود….

رفتم سمت ماشینش ،با خجالت نگاش کردم و گفتم:

-سلام…

بجای اینکه جواب بده فقط سرشو تکون داد..اه! چقدر بدم میومد از آدمای خودشیفته و گنده دماغ!

درو باز کردم و نشستم.بعدش نگاهمو دوختم به بیرون که باهاش چشم تو چشم نشم اونم مشغول صحبت با تلفنش شد:

“آره…آره اومدم دنبالش…گفتم اومدم دیگه…باشه…باشه….ای بابا چقدر گیر میدی تو ..گفتم باشه یعنی باشه…اه”

عصبی گوشیشو انداخت جلوی ماشین…باید حدس میزدم که احتمالانوشین زورش کرده…اصلا راضی به اینکار نبودم…یه چند لحظه بعد گفت:

-ناهار خوردی؟؟

-بله!

-چی خوردی!؟؟

-کیک و آبمیوه….

پوزخند زد و گفت:

-کیک و آبمیوه هم شد ناهار….میریم رستوران…

-ولی من سیرم….

نگاهی کوتاه بهم انداخت و گفت:

-من اصلا با آدمای تعارفی حال نمیکنم!!میریم رستوران….

#پارت_۳۰

من واقعا دوست نداشتم مزاحمش بشم.اما تقریبا اینو هم مطمئن بودم که اون اهل تعارف نیست.البته اینو تو همین مدت کوتاه فهمیدم.

وسط راه ماشین رو یه جا نگه داشت…یکم‌به سمتم چرخید و گفت:

-ببین…ماهم میتونیم بریم یه رستوران خفن هم میتونیم از همون رستوران خفن غذا بگیریم و بریم به جای خفن مثلا بام‌تهرون…همینجا تو ولنجک یه جا میشناسم‌که اکثر اوقات میرم اونجا…خب نظرت!؟ کدوم!؟؟؟

راستش اصلا نمیدونستم چی بگم‌اما ته دلم گزینه‌ی دومی رو بیشتر دوست داشتم ولی برای گفتنش یکم دچار دودلی بودم …حس میکردم یکم پرروئیه اگه بخوام بگم….اما چرا باید تعارف میکردم وقتی خودش گفت از این خصلت اصلا خوشش نمیاد و باهاش حال نمیکنه…بنابراین بعد از یکم سبک سنگین کردن و فکر کردن باخودم،بالاخره گفتم:

-فکر کنم گزینه ی دوم بهتر باشه….

لبخند پیروزمندانه ای زد و گفت:

-معلوم که دومی بهتر….

من من کنان گفتم:

-اما یه کار دیگه هم میتونیم بکنیم!؟؟

پرسشی نگام‌کرد تاخودم جواب بدم:

-بریم دنبال دخترخاله و اونم بیاریم البته اگه شما….

با روشن کردن ماشین حرفمو برید و گفت:

-دخترخاله ی تو اصولا پایه ی هیچکاری جز کارش نیست….نوشین به درد این خُرده تفریحات نمیخوره!

دیگه تقریبا مطمئن شدم رابطه ی مهرداد با نوشین شکل مزخرف و سردی داره….هیچکدوم با عشق یا لااقل احترام در مورد اون یکی حرف نمیزد… و بدتر این بود که فکر کنم فقط موقع خواب همدیگرو میدیدن…اما دیگه از چراش آگاه نبودم….

شاید بخاطر فاصله ی سنیشون بود…ولی نه…این نمیتونست دلیل اصلی خوب نبودن این‌رابطه باشه….

مهرداد از یه رستوران بقول خودش خفن غذا خرید و بعدهم رفتیم روی یه ارتفاع باحال….جایی که نما و ویوی فوق العاده ای داشت….اصلا بهش نمیومد طرفدار یه همچین جاهایی باشه….

یه جا نشستیم و مشغول خوردن غذاهامون شدیم……خیلی در مورد رابطه اش با روژان کنجکاو بودم اما روم نمیشد در این مورد بشدت خصوصی صحبت کنم….

به هر حال اون‌جز حریم خصوصیش به حساب میومد!

غذاشو که خورد از جیبش پاکت سیگاری بیرون کشید…فکر نمیکردم سیگاری باشه واسه همین پرسیدم:

-شما سیگار میکشید؟؟؟

فندک فلزی رو زیر سیگارش گرفت و گفت:

-اهوووم….

لبخند کمجونی زدم و گفتم:

-نوشین همیشه از مردای سیگاری بدش میومد…

بلند بلند زد زیر خنده و اومد سمتم…مقابلم نشست و گفت:

-تو چی!؟ تو هم بدت میاد!؟؟

نمیدونم چرا این سوالو پرسید…حتی نمیدونستم چرا وقتی اینقدر بهم نزدیک میشه قلبم اینقدر تند تند میتپه…آب دهنمو قورت دادمو گفتم:

-سیگاری ها معمولا جذابن….

-این یعنی بدت نمیاد درسته!؟

سرمو تکون دادم و لب زدم:

-درسته!

نیشخندی زد و ازم فاصله گرفت و بعد گفت:

-نوشین خودشم سیگار میکشه….

متعجب گفتم:

-اما اون از سیگار خوشش نمیومد…

سرشو به سمتم چرخوند…لعنت به اینهمه جذابیت…آدمو لال میکرد…دود سیگارو از دهنش بیرون فرستاد و گفت:

-آدما هم عوض میشن هم عوضی….دختر خاله ی تو هم اولیه هم دومی…

از اینهمه صراحتش شوکه نگاهش کردم‌….یه لحظه غیرتی شدمو گفتم:

-اصلا هم اینطور نیست….نوشین خیلیم خوبه!من اجازه نمیدم در موردش اینطوری حرف بزنی….

انگار که حرف خنده داری شنیده باشه آهسته خندید و بعد با تکوندن خاکستر سیگارش گفت:

-اجازه نمیدی!؟

دیگه مهم نبود بعدش چجوری باهام برخورد کنه اما من قاطع گفتم:

-نه اجازه نمیدم…

اومد سمتم…لحظه به لحظه فاصله اش رو کمتر و کمتر میکرد…اونقدر که تا به خودم اومدم دیدم صورتش دقیقا چسبیده به صورتمه….با اون صدای بم و اغواگرش گفت:

-مثلا چجوری اجازه نمیدی!؟؟؟

رمان بهار پارت ۳

    نظرات بسته شده اند